قصیدۀ فاطمیه

ید الله را ز بسط حق ببستند

نگین خاتمیت را شکستند

به جای آن سلیمان دیو بنشست

زکین مشکات نور الله بشکست

خزان شد گلشن ختم النبیین

که شد پژمرده یاس آل یس

سیه پوش از زمین تا عرش أعلی

مگر بگرفته ماه روی زهرا

شبی تاریک و در خوابند اغیار

در آنشب هفت کوکب هست بیدار

کنار زهره ی زهرا شده جمع

چو پروانه بگرد پرتو شمع

امان زآندم که با صد ناله و آه

کفن پوشاند بر اندام آن ماه

یتیمان را بخواند آن دم ببالین

فغان زان اجتماع ماه و پروین

نشسته آفتابی در نظاره

در آغوش مهمی چندین ستاره

وادع ماه و پروین دلخراش است

از این رو مهر تابان در تلاش است

چسان گیرد زمشکات آن دو مصباح

که روشن شد از آن اشباح و ارواح

جدا سازد بنات النعش از ماه

که گوید زینبش هر لحظه اُماه

زسوز اشک و آه آن یتیمان

ملائک جملگی گریان و نالان

جدا گردان یتیمان را زمادر

پس آنکه کرد رو سو پیمبر

دو دست خاتم آن جا شد پدیدار

که گیرد آن نگین از دست کرار

امین وحی بگرفت آن امانت

گرفت اجر رسالت را ز اُمت

ید الله داد ماهی را بخورشید

مهی که نور او بر عرش تابید

قمر با شمس آنشب کرد دیدار

زجمع آندو محشر شد پدیدار

چه شد یارب که بدر من هلال است؟

چرا این بضعه ی من چون خیال است؟

مهی در انخساف از ضرب سیلی

گلی پژمرده و با رنگ نیلی

بلرزید عرش از اشک پیمبر

سیه آفاق شد از آه حیدر

چو صبر مرتضی آن شب سر آمد

بگفت ای کاش عمر من سر آید

نگفت آخر به من بر او چه بگذشت

که آن مه چون شبه از نزد من رفت

چو شد گنج خدا مخفی در آن خاک

بر آمد شیون از ارکان افلاک

فغان یارب از آن دفن شبانه

وز آن قبر غریب بی نشانه

خرد عاجز ز درک این مصیبت

بماند ماجری روز قیامت



1 دیدگاه برای “قصیدۀ فاطمیه”

  1. مهدی گفت:

    سلام شاعر این شعر کیه؟ میشه جواب رو برام ایمیل کنید؟ممنون اجرتون با امی رالمومنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *